![]() |
![]() |
|
| خدایا کفر نمی گویم،پریشانم،چه می خواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی! |
|
کاش اونقدر مرد بودی یا مردانگی تو وجودت بود که می گفتی کی هستی؟
اینو مطمئن باش که همه این نظرو دارن که تو مرد نیستی و یه بی عرضه ی به تمام معنایی.
می فهمی یه بی عرضه
می خوای بدونی که هستی؟بچه ها نظر بدین که این غزل محمد مرد هستش یا نه؟ |
|
+ نجوا شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط مصطفی فراست |
|
|
قرار بود شماره بدی تا صحبت کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱
ولی ندادی!!!!!!!!۱۱۱ شاید میگی قرار بود تو وبت مطلب نذاری. نمی دونم اگه دلت خواست شمارتو واسم بذار اینم بدون دیگه جوابتو اینجوری نمی دم! هر جور مایلی بای |
|
+ نجوا شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:44 توسط مصطفی فراست |
|
|
سلام خوب هستین؟ امروز اومدم واسه خداحافظی!خداحافظی برای همیشه.نمی دونم تعجب کردید یا نه،ولی تعجب نداره.نه خسته نشدم. تازه راه افتاده بودم ولی .... روزای خوبی بود،یک سری مطالب یاد گرفتم و تا اونجایی که در توانم بود سعی کردم یک سری مطالبم یاد بدم، نمی دونم تا کجا موفق بودم؟ این مطلب و واسه کسی می نویسم که باعث شد این خونه مجازی را ترک کنم پس بقیه می تونن نخوننش! بالاخره کار خودش و کرد و پیروز شد،پیروزی که به دست تو قلم خورد چون اون شخص واست ملکه شده بود. از قول من بهش بگو،بگو که تلافی می کنم،کاری می کنم که صد برابر من بسوزه! کاش اونقدر که ادعای فضل می کرد،همون قدرم فاضل بود. بچه ها بیاین یاد بگیریم واسه دیگران زود ورق نخوریم،حتی واسه عزیزترین عزیزمون! یاد بگیریم چیزی رو گدایی نکنیم،حتی دوست داشتن!(البته نه من گدایی کردم و نه طرفم) چون هر دوتامون کوه غرور بودیم،چون هر دوتامون ما بودیم. یاد بگیریم می تونیم همه افراد اطرافمونو دوست داشته باشیم ولی نیایم معنای عشق و خراب کنیم. نیایم به قول او به خاطر یک حامی(حالم از این کلمه بهم می خوره)یک کسی که واقعا" دوستمون داره را از دست بدیم . کاری کنیم که بهمون نگن بی اراده و نفهم بهمون نگن که تلاش نمی کنی و فقط حرف می زنی. یه روز یه کسی بهم گفت:آدم نباید همه حرفاشو به عزیزترین عزیزشم بگه،اونروز نفهمیدم چی می گفت ولی حالا چوبشو خوردم و چه سود؟من گفتم و اون نمی گفت! یه چیز مهم همیشه واسه حرفتون ارزش قائل باشید.شاید فکر کنید من پشیمون شدم؟نه اشتباه نکنید بالاخره در کنار هزاران خوبی باید یه سری بدی ها هم باشه ،ولی دلم می سوزه،می سوزه از اینکه مطمئن هستم حرفهای دیشبش از خودش نبود،اونقدر خام هستش که بخواد با حرفهای یه حامی همه چیزو خراب کنه. بچه ها شرمنده.نباید تو وبلاگم این مطالبو می نوشتم ولی چاره ای نیست این خونه مجازی تنها جایی بود که خیال میکردم با ساختنش می تونم اصل وجودش و پیدا کنم! تا حالا که نیومده ولی اطمینان دارم که اگه منو درست شناخته باشه میاد! پس نوشتم به امید روزی که او بخواند. بازم شرمنده،خیلی دوستون دارم همتون ماه هستین ولی دعا کنید ماه آسمونی باشین که توش ستاره نباشه! به امید روز روزش که را گویم که با این درد جانسوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد. |
|
+ نجوا شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:0 توسط مصطفی فراست |
|
|
هر بار که مرا می دید ساعتها گریه می کرد. آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید.وقتی حالت استفهام مرا در نگاهم دید گفت: تعجب نکن که چرا می خندم. من دیگر آن شخص سابق نیستم. بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم.تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت. با طعنه گفتم بنا نبود گریه کنی!پس این قطره اشک چیست؟ اشک را بادست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این، این قطره اشک نیست، نقطه ایست ،
می فهمی نقطه! این آخرین نقطه است که به آخرین فصل کتاب ایمان و عشق مردان گذاشتم.
|
|
+ نجوا شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط مصطفی فراست |
|
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ با اینا زمستون و سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب با اینا زمستون و سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستون و سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستون و سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زمستون و سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم با اینا بهار و باور می کنم ! آریاییان نوروزتان پیروز |
|
+ نجوا شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:51 توسط مصطفی فراست |
|
|
هم چیز با یه شکلات شروع شد ! من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرش و بالا کرد من و شناخت خندیدیم گفت با هم دوستیم گفتم آره دوستیم ، دوست دوست گفت تا کی ؟ گفتم تا نداره.گفت تا مرگ ؟خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا" یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا" براش تا نمی ذارم ! نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون می خواست حتما" دوستیمون تا داشته باشه دوستیه بدون تا را نمی فهمید ! گفت بیا برای دوستیمون یه نشونی بذاریم گفتم باشه تو یه نشونی بگو.گفت شکلات. هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات ماله تو یکی ماله من هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من ! باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ! دوست دوست.من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم تو دهنمو تند و تند می خوردمش، میگفت شکمو، تو دوست شکموی منی ! و اون شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ ! میگفتم بخورش،میگفت نه تموم میشه،می خوام تموم نشه،برای همیشه بمونه.صندوقش پر از شکلات شده بود ! هیچ کدومشو نخورده بود ! من همشو خورده بودم ! گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن چی کار میکنی؟گفت مواظبشونم ! می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می ذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه تا نداره ، دوستی که تا نداره ! یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال گذشت. اون بزرگ شد منم بزرگ شدم . من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته بود.اون آمده امشب تا خداحافظی کنه ! می خواد بره ! بره اون دور دورا ! میگه میرم اما زود بر می گردم ! من که میدونم میره و بر نمی گرده ! یادش رفت شکلات به من بده ! من که یادم نرفته، یه شکلات گذاشتم تو دستش.گفتم این برای خوردنه، یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ؛اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ! یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلاتاش ! هر دوتا رو خورد ! خندیدم، می دونستم دوستیه من تا نداره،می دونستم دوستیه اون تا داره،مثل همیشه،خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نجوا شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:8 توسط مصطفی فراست |
|
|
یه روزی یه جایی یه جور خیلی بد اسیرت شدم می دونی چی شد که همه ی هستیم شدی؟ نگاهت اون نگاه قشنگ اون چشمان گیرا که تو هر بار پلک زدنش آتش ها به جان من میزد. می دونی امروز چند وقته ؟ بزار من بهت بگم چون قشنتگ یادمه. بهم دیگه قول دادیم تا ابد واسه ی همدیگه بمونیم. از اون تاریخ هفت ماه و یک روز و دو ساعت میگذره و باز هم از اون تاریخ که من هر لحظه برایم به مانند یک ساله یادته اونروز واسه چی به خاطر کی از خونه زدم بیرون؟ یادته گفتی باید ثابت کنی؟ یادته چقدر منتظر موندم تا بیای. و اومدی دلهره هامون یادته،ترس از اینکه مبادا شناسایی بشیم یادته فکر می کردیم تو این شهر بزرگ ، با جمعیت میلیونیش همه من و تو را می شناسند!؟ یادته گفتی چرا مردم اینجوری نگامون می کنن؟ یادته وقتی هوا تاریک شد ترسیده بودی ؟ از کنارم جدا نمی شدی؟ یه سوال : نمی دونم چرا اونروز نمی لرزیدی؟ آخه میگن هر کی می ترسه، می لرزه. ولی ترسیده بودی،اینو از نگاهت خوندم. اون راننده تاکسی یادته؟ کلی باهامون حال کرده بود. وقتی تورو رسوندم بهم گفت خیلی دوست داره. نامرد از تو آیینه می پائیدمون. ازم پول نگرفت،گفت اینم مهمون من باشین. یادته گوشی همراتو تو تاکسی جا گذاشته بودی؟ یادته ؟ یادته ؟ راستی یادته که گفتی که بهم قول بده تا ابد بهر عنوانی که شده کنارم باش حتی به عنوان یه دشمن گفتی فقط باش. نمی دونم میدونی که هنوز هستم؟ نمیدونم چرا یه دفعه دلم هواتو کرد!شاید به خاطر اینکه دیگه بهم سر نمی زنی ! قول دادی به وبلاگم سر بزنی ولی نیومدی! خیالی نیست.می دونم که میای زود زود
|
|
+ نجوا شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:21 توسط مصطفی فراست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا کفر نمی گویم.پریشانم،چه می خواهی تو از جانم؟مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی!خداوندا تو مسئولی.خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت!خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
خودم و خودت فرانک مهشید و مهسا مسعود تنها سیما جوجو رد پای کویر ارشین فرشته مهندسان فردا! ساره آسمانی نجوا ساوین |
|
RSS
|